سلام بچه ها من کلا کم مطلب میفرستم چون حال ندارم . این مطلب رو هم میفرستم اگه بی مزه بود به شیرینی خودتون ببخشید . در ضمن انتقادات شما را پذیرا هستم . VAMPIRE



به نام یزدان پاک

چاشتگاه دیده گشوده و بدیدم که قامتی بر بالین من ایستاده و بانگ برآورد که ای فرزند برخیز . دیده تنگ کرده و قوسی بر خویشتن دادم و با صوتی عاجزانه از پدر درخواست بکرده تا اجازت دهد ساعتی دیگر سر بر زمین گذارم .سخنان من چنان تاثیری بر وی گذارده بود که پیش آمده و جبهه ی مرا بوسید و رخصت خواب داد لیکن لختی بعد بیامد و به زجر و مصادرت مرا از خواب نازنین خود بیدار کرد و کتابی بس قطور جلوی بنده بگذاشته و فرمود تا بخوان که آن را هیستولوِی می نامیدند و در پارس با نام بافت شناسی یاد می شد . نظری به کتاب انداختم ، تنم به رعشه بیفتاد و به پدر بفرموده که یا ابی اجازت بده تا من برای رفع حاجت به WC روم . در WC وقت تباه می کردم تا اندکی زمان بگذرد که پدر بانگ برآورد که ای پسر درآی . من بگفتم که پدرجان مرا نمی هلند . پدر بفرمود که من نمی دانم بر توست که تا قبل از نماز پیشین از این مهمات فارغ شده و کتاب را به اتمام رسانی . پدر این را بگفت و بنده رخ زرد کرده و به بیرون شتافتم و کتاب به دست گرفتم و آهنگ مطالعه بکردم . من با صوت بلند همی خواندم و پدر در پی من نکت خارج کرده و مهمات برای من شرح می داد . ساعتی بگذشت و فصلی تمام شد و خمیازه های متواتر من آغاز شد و شدت به قدری بود که صدای استخوان مندیبل تماما به گوش می رسید . من هم دامنم از دست برفت وبه لابه از پدر تقاضای عفو کرده و پدر مرا هلید تا اندکی استراحت کنم . من هم نامردی نکرده و 2 ساعتی در خواب غوطه ور بودم . تا حدود نماز دیگر روح در بدن نداشتم که مادر بیامد و من به عرض محترمه ی ایشان برساندم که تدبیر چیز خوردنی کن که بس گرسنه مانده ام . به همراه پدر کلوخی دو سه فراهم آورده و هیزم ها به آتش کشیده تا ذغالی مطلوب حاصل شد . گوشت شیشک به سیخ کشیده و روی ذغال گذاشته و کبابی به همراه مخلفات به رگ زدیم .پس از صرف صیغه ی بلعت تاسی برداشته و به حمام رفتم و شوخ از خویشتن باز کردم و با ظاهری آراسته و پیراسته و موی سرسخت مالیده و جامه ی اهل تصوف پوشیدم و به ادامه ی مطالعه ی بافت شناسی پرداختم که صد البته مع الابی .

سپس تایم رفتن پدر به دارالشفا رسید و پدر به دارالشفا برفت و به عنوان بوالعلای طبیب به درمان بیماران پرداخت ، من هم تا دو ساعتی به خواندن ادامه دادم و نسکافه ای بس غلیظ نوشیدم تا خواب از دیده برهانم و تا ساعت 10 شب که پدربا دراعه و ردا بیامد و جامه بگردانید و از من سوال بفرمود تا :
"ای فرزندم کتاب را تمامت خواندی ؟"
من هم خجل شده و سر فرو اندختم و به عرض مبارک همایونی برساندم صفحه ای ده بماند و اگر از من درگذری و عفو فرمایی پیش از دوگانه برخیزم و آن را تمام کنم .
پدر مرا عفو بفرمود و بگفت اینک از من تقاضایی کن .
گفتم خواب اگر کرامت کنی ! پس از گفتن این خنده ها بشد و بسیار نشاط برفت و من امید این که چاشتگاه زود از بستر برخیزم خاطرات خیرخیر نوشتم و دوباره به خواب رفتم .
اصبحت نوما و امسیت نوما . ( صبح خواب بودم و عصر هم خواب بودم )
با تلخیص و تصرف از گلستان شیخ بهروز الدین مرادی ( ملقب به پیر دندان )