تفاوت عشق و دوست داشتن از نگاه دكتر علي شريعتي

فکر کنم خالی از لطف نباشه!!!

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست (دكتر علي شريعتي)


ادامه نوشته

fairy Tale

امروز براتون موزیک ویدئو آهنگ fairy tale از الکساندر ریبک رو گذاشتم که تو مسابقات یورویژن امسال اول شده

بود ،امیدوارم لذت ببرید!


برای دیدن لینک دانلود و متن آهنگ برید به ادامه مطلب....

ادامه نوشته

؟؟؟؟

سلام این اولین هفته است که می خوام این پست جدیدو بنویسم. هنوز اسم نداره!!!
ادامه نوشته

بدشانسی.......

اگر حال نظر دادن دارید برای دیدن متن این پست به ادامه مطلب مراجعه کنید.....
ادامه نوشته

روش های درس خواندن  پسرها...

پسر ها: یا درس نمی خونن یا وقتی می خوان بخونن باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد كه شب امتحانه ... یه كم كه درس خوندن یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شن و به یه چیزی فكر می كنن بعد انگار كه درس خوندن بلند میشن میرن استراحت می كنن بعد از یك ساعت استراحت دوباره میرن میشینن فكر می كنن . وقتی فكرشون تموم شد كتاب رو ورق میزنن یه كم براندازش میكنن وزنش می كنن استخاره می كنن برای خودشون تقسیمش می كنن میگن تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت كنن . حین استراحت حسشون تموم میشه حال ندارن برن بخونن ولی چون می دونن فردا امتحان دارن پا میشن میرن سر كتابشون. همینجور كه می خونن هیچی حالیشون نیست چون جای دیگه فكر می كنن( لازم به ذكر است كه هیچ وقت در هیچ موقعیتی فكر نمی كنن فقط موقع درس خوندن فكرشون میاد بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینن خیلی دیر شده .دوباره میرن درس بخونن این بار می خونن یه چیزایی هم یاد میگیرن ولی چیزایی كه یاد نمی گیرن رو میذارن كه فردا از دوستاشون بپرسن یه كم به معلمشون فحش میدن می گن اینارو درس نداده خلاصه آخرش نمیرسن كتاب رو تموم كنن فردا میرن میبینن كه دوستاشون یه چیزایی می گن كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خط خطی میشه اونایی هم كه خونده بودن یادشون میره به همین سادگی

(البته این متن ادامه هم داره که بنده ترجیح دادم بی خیالش شم تا یه وقت حرف و حدیثی پیش نیاد)

پای کوتاه و توانایی مبارزه !!!!!!!!

اجداد باستانی انسان معمولا برای جمع آوری میوه، پناه گرفتن یا تهیه شاخ و برگ از درختان بالا میرفتند و مدت زیادی از کشف دلایل دیگری غیر از بالا رفتن از درخت، برای پاهای بسیار کوتاه آنان نگذشته است.

دیوید کریر (David Carrier)، پروفسور زیست شناسی اعتقاد دارد که توضیح دیگری برای پاهای کوتاه این انسانهای اولیه وجود دارد: پای کوتاه از آنان جنگجویان بهتری میساخته است.

اولین جرقه برای آغاز مطالعه درباره رابطه بلندی پا و پرخاشگری را دو سگ ....

ادامه نوشته

3 داستان دارم    خودم اولیشو بیشتر دوست دارم . نظر شما چیه ؟

نفرت

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها 2، بعضی‌ها 3، بعضی‌ها تا 5 سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»
چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

این مدت دسترسی به اینترنت نداشتم در نا کجا اباد بودم

ادامه نوشته

VAMPIREنامه

سلام بچه ها من کلا کم مطلب میفرستم چون حال ندارم . این مطلب رو هم میفرستم اگه بی مزه بود به شیرینی خودتون ببخشید . در ضمن انتقادات شما را پذیرا هستم . VAMPIRE



به نام یزدان پاک

چاشتگاه دیده گشوده و بدیدم که قامتی بر بالین من ایستاده و بانگ برآورد که ای فرزند برخیز . دیده تنگ کرده و قوسی بر خویشتن دادم و با صوتی عاجزانه از پدر درخواست بکرده تا اجازت دهد ساعتی دیگر سر بر زمین گذارم .سخنان من چنان تاثیری بر وی گذارده بود که پیش آمده و جبهه ی مرا بوسید و رخصت خواب داد لیکن لختی بعد بیامد و به زجر و مصادرت مرا از خواب نازنین خود بیدار کرد و کتابی بس قطور جلوی بنده بگذاشته و فرمود تا بخوان که آن را هیستولوِی می نامیدند و در پارس با نام بافت شناسی یاد می شد . نظری به کتاب انداختم ، تنم به رعشه بیفتاد و به پدر بفرموده که یا ابی اجازت بده تا من برای رفع حاجت به WC روم . در WC وقت تباه می کردم تا اندکی زمان بگذرد که پدر بانگ برآورد که ای پسر درآی . من بگفتم که پدرجان مرا نمی هلند . پدر بفرمود که من نمی دانم بر توست که تا قبل از نماز پیشین از این مهمات فارغ شده و کتاب را به اتمام رسانی . پدر این را بگفت و بنده رخ زرد کرده و به بیرون شتافتم و کتاب به دست گرفتم و آهنگ مطالعه بکردم . من با صوت بلند همی خواندم و پدر در پی من نکت خارج کرده و مهمات برای من شرح می داد . ساعتی بگذشت و فصلی تمام شد و خمیازه های متواتر من آغاز شد و شدت به قدری بود که صدای استخوان مندیبل تماما به گوش می رسید . من هم دامنم از دست برفت وبه لابه از پدر تقاضای عفو کرده و پدر مرا هلید تا اندکی استراحت کنم . من هم نامردی نکرده و 2 ساعتی در خواب غوطه ور بودم . تا حدود نماز دیگر روح در بدن نداشتم که مادر بیامد و من به عرض محترمه ی ایشان برساندم که تدبیر چیز خوردنی کن که بس گرسنه مانده ام . به همراه پدر کلوخی دو سه فراهم آورده و هیزم ها به آتش کشیده تا ذغالی مطلوب حاصل شد . گوشت شیشک به سیخ کشیده و روی ذغال گذاشته و کبابی به همراه مخلفات به رگ زدیم .پس از صرف صیغه ی بلعت تاسی برداشته و به حمام رفتم و شوخ از خویشتن باز کردم و با ظاهری آراسته و پیراسته و موی سرسخت مالیده و جامه ی اهل تصوف پوشیدم و به ادامه ی مطالعه ی بافت شناسی پرداختم که صد البته مع الابی .

سپس تایم رفتن پدر به دارالشفا رسید و پدر به دارالشفا برفت و به عنوان بوالعلای طبیب به درمان بیماران پرداخت ، من هم تا دو ساعتی به خواندن ادامه دادم و نسکافه ای بس غلیظ نوشیدم تا خواب از دیده برهانم و تا ساعت 10 شب که پدربا دراعه و ردا بیامد و جامه بگردانید و از من سوال بفرمود تا :
"ای فرزندم کتاب را تمامت خواندی ؟"
من هم خجل شده و سر فرو اندختم و به عرض مبارک همایونی برساندم صفحه ای ده بماند و اگر از من درگذری و عفو فرمایی پیش از دوگانه برخیزم و آن را تمام کنم .
پدر مرا عفو بفرمود و بگفت اینک از من تقاضایی کن .
گفتم خواب اگر کرامت کنی ! پس از گفتن این خنده ها بشد و بسیار نشاط برفت و من امید این که چاشتگاه زود از بستر برخیزم خاطرات خیرخیر نوشتم و دوباره به خواب رفتم .
اصبحت نوما و امسیت نوما . ( صبح خواب بودم و عصر هم خواب بودم )
با تلخیص و تصرف از گلستان شیخ بهروز الدین مرادی ( ملقب به پیر دندان )

نامه مادر غضنفر به غضنفر

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمان خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند........

dont forgot to bring your comment
ادامه نوشته

بچه ها خداحافظ....

خدا حافظ

به جایی می روم اما نمی دانم کجا، این گونه آواره
نمی دانم، ولی شاید برای من به این زودی شقایق ها نمی خندند
و هد هد بر نمی گردد

پرستو ها! شما بیهوده می خوانید
تلاش و جستجو تان را رواق خانه پاسخ نیست
خدارا دست بردارید ازین دیوار و سقف و پشت و پهلو ها
!خدا حافظ گل لاله – خدا حافظ پرستو ها

زمین سخت آسمان دور و هوا تا عرش باروتی
نه زمزم بهر ما پاک است و نه گنگا به هندو ها!
خدا حافظ گل لاله – خدا حافظ پرستو ها!!!

بر گرفته از شعر “خدا حافظ” نوشته صبور سیاه سنگ-

ادامه نوشته

  سرود آفرينش

میدونم که متنش یه کم طولانیه ولی گمونم ارزش یه بار خوندن رو داشته باشه...

در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود و آن كلمه خدا بود

و كلمه بي زباني كه بخواندش ، و بي انديشه اي كه بداندش چگونه مي تواند بود؟

ادامه نوشته

زرنگ ترين پير زن دنيا !!!

يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد....
ادامه نوشته

پست جدید ؟؟؟؟ بزودی در وبلاگ

سلام خدمت دوستان هم کلاسی و همه ی عزیزانی که به این وبلاگ سر می زنند!!!

 

 

ادامه نوشته

تشریح جسد

در اولین ساعت درس کلاس تشریح کالبد شکافی دانشکده پزشکی استاد به دانشجویان سال اول میگوید: به شما تبریک می گویم که در کنکور قبول شده و الان رسما دانشجوی دندونپزشکی هستید. ولی برای فارغ التحصیل شدن و دندونپزشک شدن هم باید " دقت عمل " داشته باشید و هم " رقت عمل ". همه شما باید این کار که من الان می کنم را انجام بدهید اگر نه به درد این رشته نمی خورید و اخراج هستید!! سپس یک جسد وارد کلاس می کند و ناگهان انگشتش را تا به آخر ماتحت جسد فرو می کند می گذارد توی دهانش و می مکد و می گوید حالا شما هم باید همین کار را بکنید!! دانشجویان شوکه می شوند و اعتراض می کنند ولی استاد می گوید الا و بلا باید بکنید وگرنه اخراج هستید چند تا از دخترها غش می کنند ، پسرها هاج و واج می مانند ، ولی با هر بدبختی هست همه دانشجوها آخرش انگشت در ما تحت جسد می کنند و می گذارند در دهانشان و می مکند.استاد می گوید: هان ، شما همه "رقت عمل" تان خوب بود ولی دقت عمل نداشتید. شما همگی انگشت اشاره را در ماتحت کردید و مکیدید ولی من انگشت اشاره را در ماتحت کردم و انگشت وسط را مکیدم . سعی کنید بیشتر دقت کنید!!

البته امیدوارم اساتید آناتومی ما از این کار ها نکنند.فقط امیدوارم

معما!!!!!!!!!!!!!

شخصی درون زندانی حبس شده است. اتاقی که این شخص در آن نگاهداری میشود دو در دارد که یکی به سمت چوبه دار راه دارد ولی دیگری به بیرون زندان راه دارد و منجر به آزادی زندانی میشود. هر یک از این درها یک نگهبان دارد که یکی از انها همیشه راست میگوید و دیگری همیشه دروغ و هر دو از اینکه کدام در به کجا راه دارد آگاهند. زندانی ما حق دارد تنها یک سوال از یکی از نگهبانها بپرسد و سپس یکی از درها را انتخاب کند. در ضمن نگهبانها فقط با “بلی” یا “خیر” پاسخ میدهند. او چطور می تواند با تنها یک سوال دری که به سوی آزادی باز میشود را پیدا کند؟!


یه کم فکر کنید،بعد ادامه مطلبو بخونید!

ادامه نوشته