تفاوت عشق و دوست داشتن از نگاه دكتر علي شريعتي
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست (دكتر علي شريعتي)
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست (دكتر علي شريعتي)
بود ،امیدوارم لذت ببرید!
برای دیدن لینک دانلود و متن آهنگ برید به ادامه مطلب....
(البته این متن ادامه هم داره که بنده ترجیح دادم بی خیالش شم تا یه وقت حرف و حدیثی پیش نیاد)
این مدت دسترسی به اینترنت نداشتم در نا کجا اباد بودم![]()
به نام یزدان پاک
چاشتگاه دیده گشوده و بدیدم که قامتی بر بالین من ایستاده و بانگ برآورد که ای فرزند برخیز . دیده تنگ کرده و قوسی بر خویشتن دادم و با صوتی عاجزانه از پدر درخواست بکرده تا اجازت دهد ساعتی دیگر سر بر زمین گذارم .سخنان من چنان تاثیری بر وی گذارده بود که پیش آمده و جبهه ی مرا بوسید و رخصت خواب داد لیکن لختی بعد بیامد و به زجر و مصادرت مرا از خواب نازنین خود بیدار کرد و کتابی بس قطور جلوی بنده بگذاشته و فرمود تا بخوان که آن را هیستولوِی می نامیدند و در پارس با نام بافت شناسی یاد می شد . نظری به کتاب انداختم ، تنم به رعشه بیفتاد و به پدر بفرموده که یا ابی اجازت بده تا من برای رفع حاجت به WC روم . در WC وقت تباه می کردم تا اندکی زمان بگذرد که پدر بانگ برآورد که ای پسر درآی . من بگفتم که پدرجان مرا نمی هلند . پدر بفرمود که من نمی دانم بر توست که تا قبل از نماز پیشین از این مهمات فارغ شده و کتاب را به اتمام رسانی . پدر این را بگفت و بنده رخ زرد کرده و به بیرون شتافتم و کتاب به دست گرفتم و آهنگ مطالعه بکردم . من با صوت بلند همی خواندم و پدر در پی من نکت خارج کرده و مهمات برای من شرح می داد . ساعتی بگذشت و فصلی تمام شد و خمیازه های متواتر من آغاز شد و شدت به قدری بود که صدای استخوان مندیبل تماما به گوش می رسید . من هم دامنم از دست برفت وبه لابه از پدر تقاضای عفو کرده و پدر مرا هلید تا اندکی استراحت کنم . من هم نامردی نکرده و 2 ساعتی در خواب غوطه ور بودم . تا حدود نماز دیگر روح در بدن نداشتم که مادر بیامد و من به عرض محترمه ی ایشان برساندم که تدبیر چیز خوردنی کن که بس گرسنه مانده ام . به همراه پدر کلوخی دو سه فراهم آورده و هیزم ها به آتش کشیده تا ذغالی مطلوب حاصل شد . گوشت شیشک به سیخ کشیده و روی ذغال گذاشته و کبابی به همراه مخلفات به رگ زدیم .پس از صرف صیغه ی بلعت تاسی برداشته و به حمام رفتم و شوخ از خویشتن باز کردم و با ظاهری آراسته و پیراسته و موی سرسخت مالیده و جامه ی اهل تصوف پوشیدم و به ادامه ی مطالعه ی بافت شناسی پرداختم که صد البته مع الابی .
سپس تایم رفتن پدر به دارالشفا رسید و پدر به دارالشفا برفت و به عنوان بوالعلای طبیب به درمان بیماران پرداخت ، من هم تا دو ساعتی به خواندن ادامه دادم و نسکافه ای بس غلیظ نوشیدم تا خواب از دیده برهانم و تا ساعت 10 شب که پدربا دراعه و ردا بیامد و جامه بگردانید و از من سوال بفرمود تا :
"ای فرزندم کتاب را تمامت خواندی ؟"
من هم خجل شده و سر فرو اندختم و به عرض مبارک همایونی برساندم صفحه ای ده بماند و اگر از من درگذری و عفو فرمایی پیش از دوگانه برخیزم و آن را تمام کنم .
پدر مرا عفو بفرمود و بگفت اینک از من تقاضایی کن .
گفتم خواب اگر کرامت کنی ! پس از گفتن این خنده ها بشد و بسیار نشاط برفت و من امید این که چاشتگاه زود از بستر برخیزم خاطرات خیرخیر نوشتم و دوباره به خواب رفتم .
اصبحت نوما و امسیت نوما . ( صبح خواب بودم و عصر هم خواب بودم )
با تلخیص و تصرف از گلستان شیخ بهروز الدین مرادی ( ملقب به پیر دندان )
به جایی می روم اما نمی دانم کجا، این گونه آواره
نمی دانم، ولی شاید برای من به این زودی شقایق ها نمی خندند
و هد هد بر نمی گردد
پرستو ها! شما بیهوده می خوانید
تلاش و جستجو تان را رواق خانه پاسخ نیست
خدارا دست بردارید ازین دیوار و سقف و پشت و پهلو ها
!خدا حافظ گل لاله – خدا حافظ پرستو ها
زمین سخت آسمان دور و هوا تا عرش باروتی
نه زمزم بهر ما پاک است و نه گنگا به هندو ها!
خدا حافظ گل لاله – خدا حافظ پرستو ها!!!
بر گرفته از شعر “خدا حافظ” نوشته صبور سیاه سنگ-
در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود و آن كلمه خدا بود
و كلمه بي زباني كه بخواندش ، و بي انديشه اي كه بداندش چگونه مي تواند بود؟
البته امیدوارم اساتید آناتومی ما از این کار ها نکنند.فقط امیدوارم ![]()
شخصی درون زندانی حبس شده است. اتاقی که این شخص در آن نگاهداری میشود دو در دارد که یکی به سمت چوبه دار راه دارد ولی دیگری به بیرون زندان راه دارد و منجر به آزادی زندانی میشود. هر یک از این درها یک نگهبان دارد که یکی از انها همیشه راست میگوید و دیگری همیشه دروغ و هر دو از اینکه کدام در به کجا راه دارد آگاهند. زندانی ما حق دارد تنها یک سوال از یکی از نگهبانها بپرسد و سپس یکی از درها را انتخاب کند. در ضمن نگهبانها فقط با “بلی” یا “خیر” پاسخ میدهند. او چطور می تواند با تنها یک سوال دری که به سوی آزادی باز میشود را پیدا کند؟!
یه کم فکر کنید،بعد ادامه مطلبو بخونید!