چند کلمه ای با نویسندگان ...
می خواستم نکاتی رو در باره گذاشتن پست در وبلاگ به شما بگم ...
می خواستم نکاتی رو در باره گذاشتن پست در وبلاگ به شما بگم ...
یکی از رودهای کامبوج ، 6 ماه سال از شمال به جنوب و 6 ماه دیگر ، از جنوب به شمال جریان دارد.
کانگورو قادر نیست به عقب راه برود.
نوزادان تا 8 ماهگی دنیا را سیاه و سفید می بینند.
«۱سوال پرسیدم دیگه ۱ آره یا نه که خرجی نداره»
چو دیدم ان چشمان سیاهت .. ببستی بر من چشمو رفتی دنبال کارت
گشته دلم زدوریت سخت دلگیر ... تو کی یادم کنی دلم گشته پیر
دارم برایت اخبار زیبا .. که نشنیده ای هیچکدامش را تا حالا
ازت ممنونم ای دلبر زیبا .. کارهارو درستش می کنم تو این روز ها
ازت چیزی نمی خواهم جز اینکه .. تو قلب تو فقط من باشم خواستم همینه
همه اهل منزل هستند تورا احوال پرسان .. تو چه کرده ای با دل انان
می اندازم برایت فرش قرمز.. تا قدم بگذاری و روشن کنی مجلس
مهر(عشق) من را در دلت زنده نگه دارا .. به پایت خواهم ریخت تمام دنیا را
اگر به خوب دادند بییست .. به تو حداقل میدن دویست
مهرت می کنم هزار هزار تا .. تا ببینی که میریزم به پایت بیشتر از اینها
نزارم کسی در زمین که شود مزاحم این عزیز .. نیست گردد پودر گردد هر کسی که بد به دلش راه دهد نیز
شاعر: بنده ی نسبتا شاعر
اینو امروز صبح گفتم تازه تازست از تنور در اومده
با نظرات زیباتون مارو خوشحال کنید عیدتون مبارک
عنصر 110 جدول تناوبی توسط دانشمندان انیستوپاستور کشف شد ! افتخاری برای ایران و ایرانی
زندگی فرصت بس كوتاهی است
تا بدانیم كه مرگ اخرین نقطه پرواز پرستوها نیست
مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ
كه بدانیم پس از خواب زمستانی خاك
نفس سبز بهاری جاریست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
الان همتون رفتین خونه هاتون و دارین حال میکنین اما...
بگم براتون از دیروز که چه شد...
بعد از کلاس توراکس من و چنتا از دوستان در کلاس بودیم که یه دفه استاد سلطان پور سرزده وارد شد و گفت یکشنبه کلاس برگزار میشه !! ما که از ترس خشکمون زده بود یدفه با هم گفتیم اخه چرا ؟؟
و اما....
استاد در جواب گفت: "به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!" شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که: "به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"
با نظراتتون مارو خوشحال کنید
کوچه
اثر
: فريدون مشيریبی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم،
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
.
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
....
اما انگارجوابهاي آنها خيلي بچگانه نيست!
امیدوارم خوشتون بیاد!!![]()