یکی بود یکی نبود...
سلام ؛
امروز میخوام یه قصه براتون بگم…
قصه ی یه خرگوش کوچولو که توی یه لونه کوچیک کنار یه برکه وسط یه جنگل بزرگ زندگی می کرد. خرگوش کوچولوی قصه ی ما اونجا ته اون جنگل تنها نبود. یه قورباغه،یه خارپشت،سه تا شاپرک و یه مار هم اونجا باهاش زندگی می کردند.خرگوش کوچولو با همشون دوست نبود! از مار متنفر بود،به خارپشت فقط سلام می کرد،با شاپرک ها دوست بود و عاشق قور قور های قورباغه!!!
خرگوش کوچولو یه غصه ی کوچیک تو دلش داشت!خسته شده بود!از بس همه چیز براش تکراری شده بود. هر روز که از خواب پا می شد باید از مار متنفر می شد،به خارپشت سلام می کرد،به شاپرک ها لبخند می زد!
ولی یه روز که از خواب پا می شه میبینه جیرجیرک ها خبر آوردند که باد پاییزی با یه بغل برگ زرد و سرخ و سبز تو راهه ! چی؟ باد!!!برگ!!! یهو دلش به تاپ تاپ افتاد! خرگوش کوچولو باورش نمی شد! داشت به آرزوش می رسید...
باد هو هو کرد.دور درخت پیچید،روی آب سرید،شاپرک ها رو بغل کرد و به طرف جنگل رفت.
از آن روز به بعد،باد پاییزی هر روز با یه بغل برگ رنگارنگ و خار و خاشاک از کنار برکه می گذشت.
باد هر روز می اومد و برگ های جدیدی رو با خودش می آورد.برگ ها می رقصیدند و خرگوش چشم ازشون بر نمی داشت...
فقط همینو براتون بگم که خرگوش کوچولوی قصه ی ما هر روز به امید دیدن رقص برگ ها از خواب پا می شد و شب ها رو با رویاش صبح می کرد.
آره بچه ها…خرگوش کوچولو دیگه حالا بیشتر وقتشو به تماشای رقص برگ ها می گذروند. دیگه خرگوش کوچولو نمی تونست مثه قبل با دوستاش بازی کنه یا اونا رو دور هم جمع کنه!
کم کم هوا سرد وسرد تر شد.اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد!!!دیگه خبری از باد پاییزی و رقص برگ ها نبود! پاییز داشت تموم می شد! خرگوش کوچولو یه چیزی تو قلبش حس کرد! یه غم بزرگتر! دیگه باید به امید دیدن چی از خواب پا می شد؟پس شب ها خواب چی رو می دید؟...
ولی چاره ای نبود ... زمستون تو راه بود ...
به امید موفقیت همه![]()