یک داستان کوتاه

اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود! متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود! از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد. فرياد زد خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهندگانش پرسيد: "شماها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟" جواب دادند: "ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم"
وقتي اوضاع خراب مي شود نا اميد شدن آسان است ولي ما نبايد دلمان را ببازيم چون حتي در ميان درد و رنج دست خدا در كار زندگي مان است. پس به ياد داشته باش: دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸ ساعت 14:5 توسط نرگس مطلوبي
|