امروز روز اولی بود که وارد دانشگاه می شدم و بالاخره به آرزوم می رسیدم و قرار بود تدریس کنم. تدریس! چه غلطا!

وارد کلاس که شدم همه بلند شدند. اِ.... دخترها هم که هستن! نشستم و به دانشجویانم نگاه کردم. پسرها رو خیلی متوجه نشدم ولی توی دخترها همه رقم دختری بود! به نظر خیلی هم مودب و متشخص میومدن! منظورم هم دخترهاست هم پسرها! البته قبلا از استادها شنیده بودم که می گفتن این اولشه. دو تاشون رو که بندازی، ادب و تشخص یادشون میره.

اول حضور غیاب کردم. مجبور شدم کلی «غ» بزنم!  باید درس رو شروع می کردم.. لعنت به تدریس! توی عجب هچلی افتادم! خیلی استرس داشتم! ولی دلمو زدم به دریا و شروع کردم. حسابی تپق می زدم. وسط درس توی اوج استرسی که داشتم و حواسم به همه چی بود به جز چیزایی که می گفتم و می نوشتم، یکی از این پسرهای نکبت شروع کرده بود به مزه پرونی. این و یکی دوتا دیگه از دوستاش مزه پرونی می کردن و پسرها و دخترها هر و هر می خندیدن. زبان کوچیکه توی دهان هاشون هم داشت سر کلاس درس من حرکات موزون می کرد و اینجوری مسخرم می کرد! وقتی هم که مزه پرونی تعطیل میشد به تلالو خورشید بر روی کله ی کچل من می خندیدند. لعنت به این کلاس. مستخدم گفته بود که این کلاس، بهترین کلاس آفتابگیر کل دانشگاه است!

چشم به هم زدم، زمان کلاس به آخرهاش نزدیک شد. ای دهنتون سرویس، یه خسته نباشیدی چیزی بگین آخه! نمی دونم اینا کار و زندگی ندارن، وقتشون رو به بطالت میگذرونن! یک چند تا سرفه ی الکی کردم تا شاید یکی دو تا صدای نازک بشنوم که «استاد بهتر نیست برین استراحت کنین؟!» و همزمان مزه پران کلاس،  با لحنی آروم طوری که من متوجه نشم بگه که «بابا این استاده مریضه که! سل داره!» و بچه ها بزنن زیر خنده! ولی نه، اینطور نشد. همانطور که به سرفه های زورکی ام ادامه می دادم و هر آن مویرگ های بیشتری پاره می کردم، از همان مزه پران شنیدم که گفت «استاد مثل اینکه سینه تون به گچ حساسه.» کلاس باز بیخود و بی جهت خندید. این دانشجوها عادت دارن به جرز دیوار هم بخندند. با خودم گفتم این پسرک بی مزه آدم شده و دلش به حال ما سوخته، گفتم «نه، عادت دارم.» این جمله به مثابه بنزین روی آتیش عمل کرد و این بار کلاس بلندتر خندید. اینا رسماً دیوانه اند! گیج شده بودم ولی وقتی تخته وایت برد و ماژیک داخل دستم رو دیدم فهمیدم اوشکول کیه و از گیجی دراومدم! خوش به حال دانشجوهای این کلاس، سوژه خنده شون جور شده بود! بعید میدونم جلسه بعدی لازم باشه توی لیست دانشجوهام «غ» بزنم! توی همین فکرها بودم که یک دفعه یکی از دخترها می خواست سوالی بپرسه. لعنت به هر چی سواله! خب یکی نیست به این بگه ندانستن عیب نیست، پرسیدن عیب است! خلاصه برای اینکه دلم نیومد دل دختر بیچاره ی مظلوم مودب متشخص رو بشکونم، سوالش رو شنیدم و هر چیز خزعبلی به ذهنم رسید سرهم کردم و جوابش رو دادم. با اینکه مشخص بود نه دخترک و نه هیچ کدوم از دانشجویان و نه خود من! متوجه حرف های من نشده بودند ولی همه سر تایید تکان می دادند که انگار متوجه شده اند! (یادم باشه حالم که مساعدتر بود از یکی از دانشجوها بخوام جواب سوال رو خوب برام تشریح کنه!) پشت بند این دختره می خواستم کلاس رو تعطیل کنم که یکی از پسرهای نکبت می خواست سوال بپرسه ولی من سریع پریدم توی حرفش و گفتم سوالت رو بذار برای جلسه بعد. عجب غلطی کردم! کی گفت همچین چیزی بگی! کاشکی کلاس های دانشگاه طوری بود که میتونستی با نشون دادن کارت قرمز به یک دانشجو، اونو از حضور در جلسه بعدی محروم کنی! این رو توی دلم گفتم و سرفه کنان از کلاس خارج شدم.